تبليغاتX
نان شب
دخيل كوچه ي ما هم كه مات چشم تو شد

هزار كاسه ي نذري زكات چشم تو شد

تكاند غيرت خود  را به روي دامن خاك

قواره هاي سپيدي كه لات چشم تو شد

به جرعه جرعه ي اين خم خلاصه مديونم

كه قطره قطره وجودش نبات چشم تو شد

اگر چه دختر افرا ... بهشت شانه ي توست

شكوفه هاي انارش بيات چشم تو شد

به چشم اهل يقين حكم سرمه دارد عسق*

كه نقطه هاي خمارش دوات چشم تو شد

* (ق را هم بدون نقطه فرض كنيد)

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سردرد بي تابم اگر امشب پريدست!!

تقصير ما نيست... استكان ها لب پريدست

گل هاي خيس دستمالت پرپر باد

شب بو ترين پيشاني اين تب پريدست

دل تنگ نيرنگم ... نمي دانم چرا رفت

در پوشش دل نيش اين عقرب پريدست

سيلي بزن بانو گمانم بيست ساليست

باد غرور از ناي اين غب غب پريدست

از تنگ گيلاسي برايم جرعه اي باش

بی شوکرانت  سرخي اين لب پريدست

فردا اگر شب شد سراغ ماه باشيد

از حوض اين خانه گمانم شب پريدست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 19:37  توسط عليرضا صادقي  | 



بیا به خانه ام امشب که کوچه بی مردست

و قلب بی فروغ اتاق ها ورم کردست

تنور مضحک دنیا اجاق ما را برد

و نان سفره ی شب را کسی نیاوردست

به طعم ترش لبانم گناه جاری نیست

خلاصه اینکه هنوزم انار ما زردست

دلم گرفته ازاین شعرهای بی تصویر

غزل به حبسیه گفتن ...هجا هجا دردست

ببین به کوچه ی خوابت نگاه ما را .... هست ؟

غمی نبوده اگر نیست کوچه نامردست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 17:43  توسط عليرضا صادقي  | 

هنوز مانده ام در اين

نمي دانم چگونه !...

چگونه شيره ي جان مرا مكيدي ؟

در حالي كه هنوز نمي تواني در يك قوطي كنسرو را باز كني

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 15:6  توسط عليرضا صادقي  | 

این هم اولین رباعی ام

وجدان که سرش گرم خداوند شده

یک جام پر از شراب لبخند شده

ماهم پی حل این معما هستیم

این دختر پتیاره شبی چند شده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 16:38  توسط عليرضا صادقي  | 

برای انسان

 

این غزل تحفه ی  چشمان  اهورایی توست

منتی نیست  عزیزم ,  سهم  دنیایی  توست

باز شرمنده ام  از  لکنت  این  شاعر   پیر

دیر  گاهیست در این مهلکه لالایی توست

زخم صلابه چنان در بر تو خوش پوش است

که فقط  لایق    اندام     مسیحایی    توست

خبر  از  لاشه ی  تنها  پسرت  اوردم

قطره ای  پیشکش  این  دل  دریایی  توست *

گرچه یک پرده میان من و تو فاجعه نیست

طرز اشکال از آن بی سر و بی پایی توست

تف به دستینه ی من گر تو نمی اندازی

باز هم معرفت و مردی  و اقایی توست

 

*اشاره به طوفان نوح و کشته شدن کنعان پسر نوح

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 19:53  توسط عليرضا صادقي  | 

در نظر سنجي انجمن شعر و موسيقي شهرستان مشهد(كانون فرهنگي امام رضا) قياسي مبني بر محبوبيت غزل هاي چاپ شده در ۲ سال اخير به مديريت استاد ذبيح الله اموزگار در حال اجراست فعلا تا امروز ۴ مهر علي اكبر ياغي تبار (جوان مرگ نامه)با ۲۸٪ فاضل نظري (گريه هاي امپراطور ) ۹٪ وناصر حامدي با اختيار كردن ۸/۴٪ در صدر مي باشند خيلي دوست دارم كه شما بيننده ي عزيز هم در اين نظر سنجي كوچك شركت نماييد از انجا كه در blogfa امكان نوشتن asp.net وجود ندارد يا لا اقل من بلد نيستم از گذاشتن لينكي اختصاصي معذورم اگر خواستيد بر من منت نهيد  با قرار دادن كامنت در فسمت ((نظر بدهيد)) ما را از انتخاب خود اگاه سازيد ضمنا شاعر مورد نظر شما بايد غزل سرا و داراي مجموعه چاپ شده باشد                                  از لطف بي منت شما هزاران بار ممنونم

                       ضمنا من خودم به فاضل نظري راي دادم پيش خودتان بماند

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 13:36  توسط عليرضا صادقي  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 20:55  توسط عليرضا صادقي  | 

بيستون‌سوخته‌اي با دلِ ناشادي مُرد

مژدگاني بده پرويز كه فرهادي مُرد

آن‌كه در همهمه‌هاي همه‌ي هقهقه‌ها
تو به حرفِ دل او گوش نمي‌دادي مُرد


دوستان شاهدِ مردانگي او بودند
دشمنان شايعه كردند كه شيّادي مُرد


او كه يك عمر زمين‌گير قفس‌هاتان بود
به‌اميدِ عبثِ رَستن و آزادي مُرد


شاعر خانه‌خرابي كه فقط درجا زد
پشتِ اين دهكده از شدّتِ آبادي مُرد


آري آن ملعبه‌ي دستِ شرور من و تو
بعدِ يك عمر پريشاني و ناشادي مُرد


«علي‌اكبر ياغي‌تبار»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:42  توسط عليرضا صادقي  | 

کنون که شانه تو لایق سر من نیست
چه بهتر است که بالشت دیگران باشد

هزار شکر که پای بهار ما یخ زد
تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد

سمند خاطر مردی که گرم تاختن است
درست نیست که علاف مادیان باشد

مرنج از من اگر راندمت کبوتر کُش !
درخت دوست ندارد کلاغدان باشد

مرا حواله به این بیستون کن و بگذر
که عشق قصه شیرین خسروان باشد

علی اکبر یاغی تبار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:32  توسط عليرضا صادقي  | 

اب لجن   برگرفته از سایت چراگاه دات کام

عشق شاعر شدن و شهره شدن کشته مرا !
غـم هـورا و  کـف و سـوت زدن کشـتـه مرا !
به دروغ از تـو سـرودم همـه ي عمـر ولـي
راست اين ست که عشق خود من  کشته مرا
حرف از اصلاح و عدالت زدم و ، واي به من
که غم نان شب و بچـه و زن  کشتـه مرا
پي بيگانـه دويديـم ، و ليـکـن گفتيـم :
« درد محروميت و حب وطن  کشته مرا »
چپ نرو ! راست نگو ! پلک نزن ! سرفه نکن !
اين همه مرز و حصار و قدغن  کشته مرا
جرأتي نيست مرا تا که بگويم : « دنيا !
عشق تو ، عشق به اين آب لجن کشته مرا »

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 20:4  توسط عليرضا صادقي  |