هزار كاسه ي نذري زكات چشم تو شد
تكاند غيرت خود را به روي دامن خاك
قواره هاي سپيدي كه لات چشم تو شد
به جرعه جرعه ي اين خم خلاصه مديونم
كه قطره قطره وجودش نبات چشم تو شد
اگر چه دختر افرا ... بهشت شانه ي توست
شكوفه هاي انارش بيات چشم تو شد
به چشم اهل يقين حكم سرمه دارد عسق*
كه نقطه هاي خمارش دوات چشم تو شد
* (ق را هم بدون نقطه فرض كنيد)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سردرد بي تابم اگر امشب پريدست!!
تقصير ما نيست... استكان ها لب پريدست
گل هاي خيس دستمالت پرپر باد
شب بو ترين پيشاني اين تب پريدست
دل تنگ نيرنگم ... نمي دانم چرا رفت
در پوشش دل نيش اين عقرب پريدست
سيلي بزن بانو گمانم بيست ساليست
باد غرور از ناي اين غب غب پريدست
از تنگ گيلاسي برايم جرعه اي باش
بی شوکرانت سرخي اين لب پريدست
فردا اگر شب شد سراغ ماه باشيد
از حوض اين خانه گمانم شب پريدست
بیا به خانه ام امشب که کوچه بی مردست
و قلب بی فروغ اتاق ها ورم کردست
تنور مضحک دنیا اجاق ما را برد
و نان سفره ی شب را کسی نیاوردست
به طعم ترش لبانم گناه جاری نیست
خلاصه اینکه هنوزم انار ما زردست
دلم گرفته ازاین شعرهای بی تصویر
غزل به حبسیه گفتن ...هجا هجا دردست
ببین به کوچه ی خوابت نگاه ما را .... هست ؟
غمی نبوده اگر نیست کوچه نامردست
نمي دانم چگونه !...
چگونه شيره ي جان مرا مكيدي ؟
در حالي كه هنوز نمي تواني در يك قوطي كنسرو را باز كني
وجدان که سرش گرم خداوند شده
یک جام پر از شراب لبخند شده
ماهم پی حل این معما هستیم
این دختر پتیاره شبی چند شده
برای انسان
این غزل تحفه ی چشمان اهورایی توست
منتی نیست عزیزم , سهم دنیایی توست
باز شرمنده ام از لکنت این شاعر پیر
دیر گاهیست در این مهلکه لالایی توست
زخم صلابه چنان در بر تو خوش پوش است
که فقط لایق اندام مسیحایی توست
خبر از لاشه ی تنها پسرت اوردم
قطره ای پیشکش این دل دریایی توست *
گرچه یک پرده میان من و تو فاجعه نیست
طرز اشکال از آن بی سر و بی پایی توست
تف به دستینه ی من گر تو نمی اندازی
باز هم معرفت و مردی و اقایی توست
*اشاره به طوفان نوح و کشته شدن کنعان پسر نوح
ضمنا من خودم به فاضل نظري راي دادم پيش خودتان بماند

بيستونسوختهاي با دلِ ناشادي مُرد
مژدگاني بده پرويز كه فرهادي مُرد
آنكه در همهمههاي همهي هقهقهها
تو به حرفِ دل او گوش نميدادي مُرد
دوستان شاهدِ مردانگي او بودند
دشمنان شايعه كردند كه شيّادي مُرد
او كه يك عمر زمينگير قفسهاتان بود
بهاميدِ عبثِ رَستن و آزادي مُرد
شاعر خانهخرابي كه فقط درجا زد
پشتِ اين دهكده از شدّتِ آبادي مُرد
آري آن ملعبهي دستِ شرور من و تو
بعدِ يك عمر پريشاني و ناشادي مُرد
«علياكبر ياغيتبار»
هزار شکر که پای بهار ما یخ زد
تبرزنی که هوس داشت باغبان باشد
سمند خاطر مردی که گرم تاختن است
درست نیست که علاف مادیان باشد
مرنج از من اگر راندمت کبوتر کُش !
درخت دوست ندارد کلاغدان باشد
مرا حواله به این بیستون کن و بگذر
که عشق قصه شیرین خسروان باشد
علی اکبر یاغی تبار
عشق شاعر شدن و شهره شدن کشته مرا !
غـم هـورا و کـف و سـوت زدن کشـتـه مرا !
به دروغ از تـو سـرودم همـه ي عمـر ولـي
راست اين ست که عشق خود من کشته مرا
حرف از اصلاح و عدالت زدم و ، واي به من
که غم نان شب و بچـه و زن کشتـه مرا
پي بيگانـه دويديـم ، و ليـکـن گفتيـم :
« درد محروميت و حب وطن کشته مرا »
چپ نرو ! راست نگو ! پلک نزن ! سرفه نکن !
اين همه مرز و حصار و قدغن کشته مرا
جرأتي نيست مرا تا که بگويم : « دنيا !
عشق تو ، عشق به اين آب لجن کشته مرا »